من از این برند، ۲۰۰ میلِ مونارش رو خریدم و الان کاملاً با گوشت و پوست و ریههام فرمایش شما رو درک میکنم!
رایحه انقدر لوکس بود که واقعاً مخم سوت کشید چطوری ساخت ایرانه؛ اما این عطر یه قابلیت جادویی و «سینوسی» داره که به نظرم باید توی گینس ثبت بشه: هر بار استفاده به شما یه جور رایحه و پرفورمنس میده! انگار چند تا عطر خریدین! این حجم از نوسان رو حتی تو بورس هم نداریم.
همون موقع زیر نظرم، پوریای عزیز توضیحاتی در مورد نسخه فرانسوی و ایرانی داد... ادمین سایت هم که طفلک با ملاحظات دیپلماتیک گفت نسخه ۲۰۰ میل رو باید بیشتر «بررسی» کرد (بخوانید: به خدا واگذار کرد)!
خلاصه که باید اون نظر قبلیم رو اصلاح کنم. به نظر میرسه توی عطرسازی هم راه درازی در پیش داریم؛ از اون راههایی که هیچوقت تموم نمیشه و به مقصد نمیرسه، درست مثل صنعت خودروسازی و خیلیای دیگه..!
بنده که دیگه کلاً قید محصولات وطنی و برادران اماراتی رو زدم؛ با یه ادکلن اورجینال غسل تعمید دادم و الان حسِ رستگاریِ محض دارم. امیدوارم خریدهای بعدی شما از این مدل «عجایب هفتگانه» نباشه و واقعاً از بوی عطرتون لذت ببرید.
ادویهای، گرم و گیاهی از طبیعت آفریقا بر پایه تضاد بین تندی ادویه و نرمی چرم
شروع عطر با انفجاری از هل و زعفرون. هل بسیار باکیفیت و طبیعیه و تا انتها حس میشه. زیره برای تداعی بیابونای آفریقا و پسزمینهی گرم و خاکی از چرم نرم، وتیور و پچولی که ماندگاری اصلی عطر روی این نتهاست.
به نظرم ممو پاریس، با ایده خلاقانه بازآفرینی رایحه چرم بر اساس فرهنگ و اقلیم مناطق مختلف دنیا یکهتاز آشتی دادن عطردوستان چرمگریز با رایحه چرمه.
یادتون هست ماجرای فرار دو قلاده شیر از باغ وحش ارم رو؟ چند سال پیش که نگهبان کمحواس، یادش رفت در قفس رو ببنده و اون چند روز کذایی راه افتادن ترس عمومی توی شهر.
نگهبانی که یه روز موقع نظافت، یه شیشه ۷۵ میل افریکن لدر از جیبش افتاده بود گوشه همون قفس. رایحهای که به محض استشمام، برای ساکنان قفس، یادآور بوی وطن بود. فضای ادویه و بوی پوست دیگر اعضای گله؛ انگار هزاران سال تجربه زیسته اجدادشون روی ژنهاشون حک شده بود...
دژاوو یا نوستالژی؟
بماند که یه روز قبل از اینکه عطر از جیبش بیفته خانمی با مراجعه به قسمت امانات و گمشدهها سراغ کیفی محتوی مقداری پول، وسایل شخصی و یک باتل عطر آنباکس نشده دست خالی برگشت. البته که ما حق قضاوت در اینخصوص رو نداریم همونطور که در مورد کم شدن مستمر جیره گوشت شیرها و نحیف شدنشون به مرور!
برای عزیزان معتقد به کارما ضروریه بگم ایشون تو اون گرمای خرداد با سه پاف عطر از رو کنجکاوی، احتمالا تاوان عملش رو با کلافگی بی سابقه که قبلا هیچوقت تجربش نکرده بود پس داد. برای همینم هیچوقت دنبال عطر گمشدش نشد. اما اون شب مسافرای مترو و خونوادش تقاص چی رو پس دادن؟ توضیحی ندارم!
اگه خاطرتون باشه شیر اول رو تو کمتر از یه روز تو پارک چیتگر گرفتن، اما دومی سه ماه بعد پیدا شد. مکالمات لو رفتهشون موقع تجدید دیدار این دو شنیدنی بود:
- کجا بودی این سه ماه؟
- رفتم تو یه اداره دولتی پشت یه میز نشستم. هفتهای یه کارمند میخوردم، هیچکس هم نمیفهمید! اوضاع عالی بود تا اینکه امروز سوتی دادم و آبدارچی رو خوردم. یهو کل اداره ریخت به هم، همه سراغش رو گرفتن و تهش منو پیدا کردن!
- یعنی این سه ماه هیچکس متوجه تو نشد؟
- فقط یه بار یکی از همکارا نزدیک شد و گفت: بوی شیر و ادویه؟ منم ذوقمرگ که لابد فهمیده افریکن لدر زدم اما دیدم بغل دستیم داره شیرگرم و چای ماسالا میخوره و منظورش اون بوده.
- همکارا ؟!!
- ای بابا! تو از مناسبات اداری چی می دونی؟
اگه به این عطر علاقه دارید بدونید که یه شیر درون دارید. هرچند با این استدلال خودم که بوی ایتالین لدر رو ترجیح میدم باید گوجه فرنگی درون داشته باشم! دوست عزیزی که عشق آیریش لدر بود، اصرار داشت یه یابوی درون داره! بگذریم...
مناسب نیمه دوم سال، فاقد جنسیت، رسمی و نیمهرسمی. مناسب جلسات کاری، مهمانیهای شبانه و قرارهای خاص بسیار شیک و تاثیرگذار پرفورمنس عالی.
خوشقیمت و مناسب بلایندبای؛ البته برای اونایی که تو این اوضاع، دل شیر دارن!
سپاس از شما و دیگر عزیزانی که در مکتبِ نگاهشون در این محفل خوشبو، علاوه بر رسمِ بهتر بوییدن، بهتر دیدن رو هم آموختم. هر کلامِ شما، بذری بود که در من سبز شد و تماشای جهان رو شکوهی دیگر بخشید. مهربونی شما چراغیه که در تاریکیِ ابهام، راه رو نشونم میده و یادتون رو در جانم همیشگی میسازه.
تقدیر، گاه ریشه رو نه به خواهش دل، که به تازیانهی مصلحت از خاک میکشه. رفتن، همیشه به معنی دل بریدن نیست. گاه پای رفتن، فرسنگها دورتر از میلِ موندن میایسته. ما مسافرانِ جادههای اجباریم؛ اونجا که روزگار چمدون میبنده و ما، تنها به تماشای ردپایی مینشینیم که باد با خودش میبره...
آقا عجب درام بویایی سنگینی بود؛ انگار بوی ناامیدی اساتید با نت پایانی واکس پوتین، فضا را پر کرده!
به آخر نوشته فوق العادتون که نزدیک می شدم گفتم احتمالا الان روپیون، با یه بطریِ عرقِ سگیِ دستساز زیر بغل، وارد کافه میشه و میگه: بچهها، متوجه شدم چرا شکست خوردیم! چون داشتیم دنبال نتهای میوهای میگشتیم، این یارو منبعِ تجدیدپذیرِ بوی باروت و قهوه س! پوستش به اینا و تهش به نتهای سیمخاردار و دودِ لاستیک، واکنش مثبت نشون بده!
دست آخر، جمع بزرگان به این نتیجه رسیدن که تنها عطر درخور این چریک استارباکس به دست، اینه که بیک شماره 3 رو از کاوالیه بگیرن و به جای اسپری کردن، مستقیم بریزن تو باک موتورش تا شاید ترکیبش با دودِ اگزوز، ردی از هنرشون باقی بزاره!
در هر صورت پیام پر مهر و راهنمایی ارزندتون رو دریافت کردم....
چقدر خوبه که توی دنیای بی پایان عطرها آدم گمشده اش رو پیدا کنه و از اون بهتر اینه که این تازه پیدا شده، ارزون باشه! حس میکنم اینجا دیگه کاری نمونده و برام پایان خطه!
به عنوان مخاطبي كه ساعت هاي لذت بخش زیادی رو اينجا سپري کرده لازمه از همه تشکر کنم.
Goodbye, cruel world, I'm leaving you today
.... Goodbye, all you people, there's nothing you can say to
پس از اشغال عراق، فاتحانِ، با حوصلهای ستودنی وجببهوجب کاخ ریاستجمهوری بغداد را شخم زدند تا شاید نشانی از سلاحهای کشتار جمعی بیابند؛ اما تاریخ، مثل همیشه، ترجیح داد دروغ را به شیوهای شیکتر تحویل دهد: نه کلاهک هستهای پیدا شد، نه سندی از آن افسانهی سیاسی. آنچه کشف شد فیلمهای دهه هشتادی آمریکا، کوکائین، سیگار برگ هاوانا، و شیشهای عطر بینام بود.
افسرِ مسئول، پس از آنکه با دقتی آزمایشگاهی از غیرسمیبودن مایع مطمئن شد، آن را بویید و ناگهان خود را بر تخت حکمرانی یافت: رایحهای از چرمِ گرانقیمت، تمشکِ تیره، زعفرانِ مغرور و دودی که مثل امضای یک دیکتاتورِ خوشسلیقه در هوا میماند.
این همان، توسان لدر بود؛ عطری که در سال ۲۰۰۷ وارد بازار شد، اما برای عایشه قذافی چیزی تازه نبود. او پیشتر این بو را نه در بطری، که بر پیکرِ قدرت استشمام کرده بود؛ بویی آشنا، چون خاطرهی فرمانی که به کویت ختم شد و طنابی که به پایان موکلش.
شکایت از تام فورد هم از همینجا آغاز شد: نه فقط به نامِ سرقتِ عطر، بلکه به جرمِ مصادرهی حافظه. زیرا در جهانِ مدرن، وقتی امپراتوریها نفت میدزدند، نخست بوی آن را میبرند. و وقتی خانهای مانند تام فورد سکوت میکند و عطار را پنهان نگه میدارد، شائبهای لطیفتر از آن است که بتوان نادیدهاش گرفت: شاید اینجا نه با یک عطر، بلکه با جسدِ معطرِ تاریخ طرفیم.
در دادگاه، آنچه ورق را برگرداند نه سند بود و نه فرمول؛ بلکه ژنرالهایی بودند که روزگاری پشت صدام ایستاده بودند و حالا با سبیلهای تراشیده و وجدانهای اجارهای، در لندن و نیویورک لانه کرده بودند. آنان پس از استشمام عطر، با شورِ شاهدانِ توبهکار شهادت دادند: «بله، این همان بوست ..... بوی لحظهای که فرمانِ حمله به کویت صادر شد.»
جز ذینفعان کسی از مبلغی که خانه عطر تام فورد بابت مصالحه به بازماندگان پرداخت کرد اطلاع ندارد.
درود به ارژنگ بوترابی گرامی
زحمت شما در پاسخ به نظر من، بهانه ای شد برای عرض ارادت و تشکر
بنده تمام نظراتت رو خوندم و دنبال میکنم و خیلی از اونا بهرهمند شدم.
وقتی شما که هم خوش سلیقه اید هم کاربلد چنین پیشنهادی میدید من اصلا در صحت و دقتش، تردید به خودم راه نمیدم.
درود به ارژنگ بوترابی گرامی
زحمت شما در پاسخ به نظر من، بهانه ای شد برای عرض ارادت و تشکر
بنده تمام نظراتت رو خوندم و دنبال میکنم و خیلی از اونا بهرهمند شدم.
وقتی شما که هم خوش سلیقه اید هم کاربلد چنین پیشنهادی میدید من اصلا در صحت و دقتش، تردید به خودم راه نمیدم.
عطری سرشار از آکوردهای شمرده و زمانبندی شده با بازی هنرمندانه نت های شفاف و با کیفیت. چنان شکوهمند که برای پوشیدنش باید ملبس به البسه فاخر و درخورِ آن باشید. زمان استفاده صرفا پس از فیس ماساژ الیزابت آردن، درست نیم ساعت قبل از سوار شدن بر لیموزین برای مراجعت به یک جشن مجلل.
ضروری است چنانچه در خلال میهمانی، نیاز به موال داشتید برای قضای حاجت یا بالا آوردن خوراک طبخ شده با دستور پخت سرآشپز میشلن، عطر را از تن به در آورید که آلوده نشود.
هرجه باشد رایحه ای با این جلال و شکوه، شاید عجل باشد از وجود بی جلال و شوکت بر تن کننده اش.
خواهان راهنمایی دوستان برای انتخاب یک عطر هستم:
که مرا مهم جلوه دهد و متشخص،
هم درونگرا و عمیق، هم برونگرا و خوش برخورد، خاص با اینحال همه پسند، همزمان مرموز و رو راست،
نشان از روحی زخم خورده و مبارزی تزلزل نا پذیر و نیز انسانِ اجتماعیِ متمولِ موفق ...
همه دوستش بدارند! ... نه؛ دوستم بدارند! با معجزه این عطر
مرد و زن، کودک و جوان، میانسال و کهنسال به خصوص اُناث را راهی کند برمن با اشارتی...
سرها را برگردانّد آنگاه که در گذرم از آنان یا درگذرند از من ...
با این عطر به یاد آورندم؛
چرا که در گریز و گذرم از یادِ «خودِ» چرکینِ بویناک ام.
از خودم بگویم:
سبک پوششم را ببین. فریاد میزند: یک چریک بلشویک!
چریکی ناتوان از زندگی خالی از استارباکس، یوتیوب و عطر شنل!
زیر صدای انفجار و دود قارچ گون آن، نگران چیزی نیستم جز زندگی نزیسته و انتخاب عطرم
قصه می توانم نگاشت از رنج کودکان کار و غم نان
همزمان با جستجو و تمنای ظروف فاخر در دیدارگاه های این بازار مکاره!
عطر نیش پوشیده، یقه تن پوشم باز تا از نظر پنهان نماند آویز کارتیه ام،
در انتظار تماشای نمایش بینوایان در روز جهانی فقر،
چرا که در کمال تواضع بسیار فرهیخته ام و سخت خود شیفته!
برای فراغت از رنجِ دیدنِ نمایشِ رنج
و چکیدن اشکی از احساسات بشردوستانه ام
در راه غذاخوری و دنده کباب شهره اش در شهر...
نیک می دانم ذره ای هستم و شاید نیستم در بی کران هستی
با احساسِ همیشه حاضرِ بودن در کانون کائنات!
مارسل پروست را خوانده ام، میلان کوندرا نیز. هوسرل و هایدگر را میشناسم البته نه از نزدیک و حتی نه از دور.
در اسارت مکث آخرِ نسیان و فروخوردن، از تعفن خودبزرگ پنداری ام.
نظاره گر بر گسست نهاد انسان و قوامش بر توجیح پلشتی،
بر زخم چرکین و بدبوی سرمایه داری، پنهان در پارچه لطیفِ سپید و عطری گل فام،
این تصویر مجعوج و هولناک روتوش شده با خط لبخند لمینیت.
من یک شیشه عطر تام فورد دارم یک دیور و کت خوش دوخت بهاره پرادا
عطری می خواهم خاص و رسمی در جلسه با افرادِ غیرخاصِ غیررسمی
و عطری برای محافق هنری و فلسفی در ارتباطم با اشخاص نامربوط به هنر و فلسفه
عطری برای دور شدن هرچه بیشتر از خود و هم مواجهه با خود!
آنگاه که ...
دارم از ریشه می پوسم..